شنبه 20 اسفند 1390
روزى شیخ بهائى به دیدار شخصى که از اهل معرفت و بصیرت بود و در کنار یک
قبرستان در اصفهان منزل داشت مى رود. شیخ بهائى به دوستش مى
فرماید:
روز گذشته در این قبرستان کنار خانه شما امر عجیبى را دیدم که
جماعتى میتى را در گوشه اى از این گورستان دفن کردند، پس از چند ساعت که
گذشت و همه از قبرستان خارج شدند، بوى بسیار خوش و معطرى به مشام
من خورد که با عطرهاى دنیا قابل قیاس نبود بسیار تعجب کردم که این بوى عطر
از کجاست ؟
به اطراف نگاه کردم ، یکباره جوان زیبا رویى را دیدم که به سمت
آن قبر مى رفت کم کم از دیده گانم محو شد. طولى نکشید که بوى متعفن و بدى
به مشام من رسید که از هر بوى گندى در دنیا بدتر بود،
باز متعجب شدم به اطراف نگاه کردم ، سگى را دیدم که بسوى همان قبر مى
رفت و سپس ناپدید شد. همینطور بحالت تعجب ایستاده بودم که ناگهان همان جوان
زیبا از طرف آن قبر برگشت ولى بسیار مجروح و زشت شده بود.
به خودم جراءت دادم که بسوى او بروم و سؤ ال کنم ، به کنارش
رفتم و گفتم حقیقت امر را براى من روشن کن .
گفت : من عمل
صالح این میتى بودم که الان شما شاهد دفن او بودید و من در کنارش باید مى
بودم که ناگهان ، سگى وارد قبرش شد که همان اعمال زشت و ناشایست او بود
و چون گناهان او بیشتر از اعمال صالح او بود لذا آن سگ به من حمله کرد و
مرا از قبر، بیرون انداخت ، و الان همان سگ با او هم نشین است .
شیخ بهائى مى فرماید: این نوع از مکاشفات صحیح است
چون بعقیده ما اعمال انسان در عالم قبر و برزخ تجسم پیدا مى کند و به
صورتهاى متناسب با اعمال تبدیل مى شود، که اگر اعمال صالح باشد، به صورتهاى
زیبا جلوه مى کند و ظاهر مى شود و اگر اعمال ناپسند، در انسان جمع شده
باشد، به شکل صورتهاى زشت ظاهر مى شود
منبع: عالم برزخ ص 133 - برگرفته از پایگاه یا مجیر